● منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول 1385

● نويسنده: آئرام - وارتانيان

● مترجم: ابوالفضل - حقيري قزويني

 
 

خلق الساعه انديشه اي است كه براساس آن، حيات از منبعي غير از ارگانيسمهاي والد موجود و از لحاظ ژنتيكي مرتبط حاصل مي گردد. علاوه بر اين، دو تفسير عمده آن با عنوان نازيست زايي(1) يا ايجاد موجودات زنده از ماده غيرآلي و دگرزايي(2) يا پيدايش موجودات زنده از ماده آلي، اعم از جاندار و بي جان، اما بدون شباهت يا پيوستگي ژنتيكي، تعريف خواهد شد.

بدون ترديد، انديشه خلق الساعه نخستين بار به واسطه اين مشاهده عموماً غيردقيق مطرح گرديد كه چگونه برخي انواع «نازل» حيات در محيط هايي مانند خاك، آب و به ويژه مواد آلي در حال فساد پديدار مي گردند. اين انديشه از ديدگاه رايجي كه ظاهراً تجربه روزمره آن را تأييد كرده است، فقط با بررسي اندكي وارد علم يونان باستان گرديد. علي القاعده، متفكران باستاني مايل بودند انتشار تمام آن گونه هاي نباتي يا حيواني را كه دشواري تحقيق ايشان را از گذشته جنسي آنها بي خبر نگه داشته باشد، به اين يا آن علت خودبه خودي نسبت دهند. تكوين حيوانات(3) ارسطو وضعيت علم را در قرن چهارم پيش از ميلاد منعكس ساخته است كه مي گفت انواع صدف ها، اسفنج ها، شپش ها، مگس ها، پشه ها و برخي از نباتات، مستقيماً از عناصر گوناگون آلي يا غيرآلي نشئت مي گيرند. هرچند خلق الساعه به خوبي در نظريه عليت ارسطو قرار نمي گيرد، وي ترجيح مي داد در مورد واقعيت آن ترديد نكند بلكه آن را رويدادي «مبهم» بداند كه از آن روي كه خارج از فرآيندهاي منظم طبيعت قرار مي گيرد، كاملاً معقول است كه مخلوقاتي «ناقص» ايجاد نمايد. تاريخ طبيعي(4) پليني نشان مي دهد كه علم به اين موضوع تا قرن اول ميلادي پيشرفت چنداني نداشته است. اين كتاب ما را مطلع مي سازد كه كرم ها و كرم هاي شب تاب از شبنم روي برگ هاي كلم، پشه خانگي از چوب مرطوب، لارو از گوشت در حال فساد، بيد از لباسهاي پشمي، ماهي كولي از كف دريا، موش از لاي و لجن رودخانه و... زاده مي شود. مكتوبات عمومي- در تمايز با مكتوبات علمي- كه اعتقادات رايج تري را بيان مي كنند، تعداد بيشتري از گونه ها را عرضه مي كنند كه زاده شدن آنها خودبه خودي انگاشته مي شود و مواردي كه شرح مي دهد، اغلب خيال پردازانه تر هستند. از ميان موارد مطلوبي كه قادر به ايجاد زندگي تلقي مي شدند، چوب، موي جانوران، آشغال، مدفوع، آب راكد، عرق خشك شده، كاغذ و جسدجانوران بزرگ بود كه اين رده آخر به ويژه الهام بخش برخي از خيالات عجيب و غريب در دوران باستان بود؛ مثلاً اينكه گنديدگي موجب توليد زنبورهاي سرخ در لاشه اسب ها، زنبور و سرگين غلتان در الاغ. عقرب در كروكوديل، ملخ در استر و زنبور عسل در گاو مي گردد. گاهي مهره داران هم به طرزي ناپذيرفتني در ميان اين مخلوقات قرار مي گرفتند، همان گونه كه در اين تصور ديده مي شود كه قورباغه از باران، و مار از مغز حرام انسان حاصل مي گردد، ديده مي شود! شواهد موجود نشان مي دهد كه، هرچند خلق الساعه در دوران يوناني- رومي به طور يكپارچه به عنوان اصلي طبيعي پذيرفته شده بود و در مورد بسياري از گونه ها بدان متوسل مي شدند، درباره موارد خاص يا شيوه عملي كه فرض مي شد به وقوع مي پيوندند، توافق اندكي وجود داشت. چنين انديشه اي، به واسطه خصلت خود، به ناگزير مي بايست دچار تغيير شكل و كاربردهاي دلبخواهي شود.

روايت خاصي از خلق الساعه كه در بلندمدت از اهميت بسيار بيشتري برخوردار مي گردد، در سنتي نظري يافته مي شود، كه كيهان شناسان ايوني آغاز كردند و به تشكيل اوليه تمام موجودات زنده بر روي زمين مي پرداخت. آناكسيماندر و آناكسيمنس تصور مي كردند كه در آغاز، هرگونه اي از لجن درياهاي نخستين و به واسطه عمل زندگي بخش گرما و هوا به وجود آمده است. اين نظريه نازيست زايي نخست را امپدوكلس تعديل كرد كه مي آموخت كه تمام مخلوقات به تدريج از تركيب اتفاق چهار عنصر تشكيل دهنده كل طبيعت، تكوين يافته اند. ديدگاههاي مشابهي در مورد ظهور انسانها و جانوران از «شكم زمين» يا از لجن اوليه گرم شده به وسيله خورشيد در فلسفه اپيكور جايگاهي منطقي يافت. بدون ترديد، لوكرتيوس آنگاه كه در درباره طبيعت مي سرايد كه «مادر زمين» بسيار پيش از اين در حالي كه تمام گونه هاي نباتي و حيواني از جمله خود انسان را در جواني خويش و بلاواسطه از گوهر خود آفريده بود- قدرت خلاقه اي كه در سنين پيري و خستگي آن هنوز آثاري از ايجاد مشابه برخي اشكال نازل زندگي از آن باقي مانده بود- دقيقاً اين وجه مهم از اتميسم را خلاصه مي كند.

هرچند، نظريه مبدأ ماترياليستي براي تمام موجودات حمايت «تجربي» خود را از ديدگاههايي مي گرفت كه در آن زمان در مورد خلق الساعگي بسياري از گونه هاي موجود غالب بود، اما اين باور گسترده و ساده دلانه در مورد خلق الساعه زيستي خود كمتر از آنكه نتيجه عادات فكري طبيعت گرايانه باشد، حاصل عادات فكري انيميستي بود. به هرحال اين در توافق با بي خبري نسبي باستانيان بود كه تمام فرآيندهاي طبيعت از قوانن اكيد و يكنواخت تغيير فيزيكي تبعيت مي كنند. بنابراين، انديشه خلق الساعه منطقاً تا زماني كه به واسطه تحول علمي در قرن هفدهم طبيعت سرانجام از صفات انيميستي و قواي اسرارآميز خود عاري خواهد گرديد و نظام روابط دقيقاً تعيين شده ميان علت و معلول تلقي خواهد شد، مورد چالش قرار نخواهد گرفت.

خلق الساعه به رغم كاربردهاي ضدديني آن رد اپيكورگرايي، با استقرار مسيحي با بي مهري خاصي روبرو نگرديد. از آنجا كه خلق الساعه را معمولاً امري طبيعي تلقي مي كردند، آباي كليسا به جاي تقبيح آن به مثابه امري غيرمذهبي مایل بودند آن را با اهداف خود تطبيق دهند. مثلاً لاكتانتيوس آن را در اثبات توالد و تناسل غيرجنسي در طبيعت در مقابل مشركاني ارائه كرد كه در امكان طبيعي زايش از باكره ترديد مي نمودند. سن اگوستين كه در شهر خداي او خلق الساعه به تبييني تفسيري تبديل گرديده، در «مسيحي سازي» آن نقش عمده اي داشت. وي بر آن بود كه با اشاره به اينكه گنجاندن «نه مخلوقات بسيار كوچكي مانند موش و مارمولك و ملخ، سوسك، پشه و مگس و مانند آنها» در ميان گونه هاي گردآمده در كشتي نوح غيرضروري بود به اين داستان اعتبار بيشتري ببخشد، زيرا براي ماندگار ساختن تمام اشكال حيات پس از طوفان، «نيازي نبود كه آن مخلوقاتي كه بدون اتحاد دو جنس از اشياء بي جان يا از فساد آنها زاده مي شوند، در كشتي باشند». توسيع اين مفهوم به اگوستين امكان داد تا به ايراد ديگري در مورد حقيقت تاريخي توفان جواب دهد كه توسط كساني مطرح مي گرديد كه درست در نمي يافتند كه تبيين حيواناتي كه در كشتي نوح از توفان محافظت شدند چگونه مي تواند توزيع بعدي آنها را در جزاير دوردست توضيح دهد. او از جمله شيوه هايي كه ممكن بود اين حيوانات به آن جزاير رسيده باشند، مي گفت «آنها، مانند آفرينش نخست خود از خاك ايجاد شدند، آنگاه كه خدا گفت: حيوانات زنده را از خاك آفريدم.» بدين ترتيب، در تلفيق اگوستين، بين خلق الساعه نخستين تمام گونه ها و آموزه كتاب مقدس در باب آفرينش آنها به دست خدا تضاد اساسي وجود نداشت؛ برعكس، حكم خداوندي، در غياب والديني از پيش موجود، همتاي مبدأيي خودبه خودي بود. قرن ها بعد، توماس آكويناس نيز توانست در بناي جامع الاهيات مدرسي خود جايي براي خلق الساعه پيدا كند. در واقع، در دوران روشنگري و در شرايط فكري بسيار متفاوتي بود كه تناقض نهان در معاني طبيعت گرايانه و مسطور در كتاب مقدس دربارة خودبه خودي خلاقه با پيامدهاي دوررس آن سرانجام آشكار گرديد.

نظريه خلق الساعه كه اصول مسيحي براي آن منعي قائل نبود و از پشتيباني بزرگترين متفكران علمي و فلسفي دوران باستان نيز بهره مند بود، در طول قرون وسطي و در واقع تا قرن هفدهم، جذابيت و اعتبار خود را از دست نداد. در دوران رنسانس، به واسطه احياي نظريه هاي انيميستي طبيعت، به بلنداي بخت خود دست يافت. از ميان كساني كه در آن زمان در نوشته هاي خود از اين نظريه به نحو مثبتي پشتيباني مي كردند، پاراسلسوس و امبروز پار،جي و كاردانو، ا.سزالپينو و فرانسيس بيكن بودند. جادوي طبيعت جي.دلاپورتا، خلاصه اي از معرفت علمي كه وسيعاً خوانده شد و به رواج آن تا اواخر قرن شانزدهم گواهي مي دهد، خلق الساعه را برمبناي بحثي از آن در فهرستي بلند از افراد مؤثر- حتي غيرمحتمل ترين ايشان- كه تا دوران باستان به عقب بازمي گشت، واقعيتي غيرقابل ترديد مي دانست. شايد در قرن هفدهم، سرسخت ترين مدافع آن وان هلمونت بود: دانشمندي كه جز در اين مورد شايسته احترام پسينيان خود است، وي معتقد بود كه حشرات موذي به وسيله ميزبانان خود به وجود مي آيند و قورباغه و حلزون و حلزون صدف دار و مانند آنها به واسطه بوي ماندگي مرداب ها ايجاد شده اند. يكي از دستورالعمل هاي وي براي ساخت مخلوقات زنده، مشهور است: پارچه پوسيده اي كه همراه با دانه هاي گندم در ظرفي انباشته شود، پس از ده روز موجب تولد موش خواهد گرديد! شايان ذكر است كه تا اين اواخر، آنهايي كه درباره موضوع بحث مي كردند، علي القاعده، به خود زحمت نمي دادند تا ميان نازيست زايي و دگرزايي تمايزي قائل شوند. ظاهراً براي آنان آسان بود كه پيدايش ناگهاني حيات را از مواد غيرآلي مانند گل و آب را به مثابه استنتاج غيرتوليدمثلي از ماده آلي، اعم از زنده يا مرده بدانند.

اما در كنار دوام خطاهاي ديرينه، قرن هفدهم شاهد تحولات جديدي در علم- به ويژه عزمي فزاينده به مشاهده مستقيم و تجربي عالم طبيعت- بود كه مقدر بود به رد نهايي خلق الساعه، دست كم در معناي سنتي آن، منتهي گردد. مي توان گفت كه عمل فيزيكي ايجاد جانوران (1651) نوشتة سرتوماس هاروي، نماينده نگرش نوين بوده است. از آزمايش هاي متعدد بر روي مكانيك توليدمثل گونه هاي حيواني مختلف، وي نتايجي گرفت كه در گفتة مشهور وي ممثل شده است: Omne vivum ex Ovo. به رغم اين فرمول اطمينان بخش، هاروي خلق الساعه را قطعاً رها نكرد، زيرا فهم نسبتاً مبهم وي از «اووم» و «امنه ويوو» وي را از گسست از باور هنوز جاري در مورد پيدايش برخي اشكال نازل حيات از تعفن، باز مي داشت. با اين همه، نظريه اويستي هاروي، در كنار روش دقيق- و در حال افزايش دقت- در فيزيولوژي كه خود وي براي اعتبار بخشيدن به آن چنين تلاش كرده بود، با برجسته سازي كشف «تخم هاي» متعلق به هرگونه حيواني، مسئله توليدمثل را در پرتوي نوين مطرح ساخت. بدين ترتيب، شعار وي الهام بخش تحقيقات فرانچسكو ردي گرديد كه صحت آن در مقياسي بشدت بزرگتر تأييد نمود.

كتاب فرانچسكو ردي، با عنوان Esperienze intrno assa generazione degl/insetti(1668)، نخستين تلاش شناخته شده در زمينه قرار دادن انديشه خلق الساعه به عنوان موضوع انتقاد تجربي است. آزمايش هاي وي كه از سادگي و شفافيت برخوردار است، دربارة پشه بوده است- حشره اي كه همه تقريباً يك صدا بر اين بودند كه از تعفن پديد مي آيد. وي نشان داد كه هرگاه نمونه اي از مادة آلي، مثلاً گوشت، با تنزيب از محيط اطراف محافظت شود، هرقدر هم كه بگندد، نمي تواند كرم حشره اي ايجاد نمايد. ردي دريافت كه تحت اين شرايط، پشه ها تخم خود را روي پوشش تنزيب مي گذارند، چيزي به جز لارو پشه نيست كه از تخم هايي كه والدين شان گذاشته اند، بيرون مي آيند. ردي آزمايش هاي خود را با حشره ديگري كه تصور مي شد به طور خودبه خودي به صورت مگس پديدار مي شود، تكرار نكرد، زيرا ظاهراً انجام اين كار را ضروري نمي دانست. به پيروي ازحكم مشهور هاروي، او نيز فرض را بر اين گذاشت كه آنچه در مورد پشه ها صدق مي كند لابد در مورد ديگر حشرات نيز درست است و تمام آنها به نظر وي، نوع خود را به طور نظم به وسيله تخم هايي بازتوليد مي كردند كه اغلب در مكان هايي كه گذاشته مي شد كه مردم را به غلط به اين انديشه هدايت مي كرد كه گنديدگي في نفسه داراي نيروي مولداست. اما، ردي اين قياس را برمبنايي كاملاً منسجم به كار نمي بست. نظريه خلق الساعه كه هم چنان تأثير خود را بر ذهن وي حفظ كرده بود ناچارش مي ساخت در استنتاج اين امر از كشفيات خود كه اين بايد در واقع نشانگر چيزي باشد كه از لحاظ زيستي ناممكن است، ترديد مي كرد. در عوض به پذيرش نوع محدودي از دگرزايي وابسته به توليد مفروض حشرات گياهي از بافت هاي زندگي گياهي و كرمهاي پارازيتي از ارگانيسم ميزبان ادامه داد. به رغم اين استثناها بر قاعده همين كه ردي نظيره خلق الساعه را مردود شمرد به سرعت پذيرفته شد و موجب وارونگي ديدگاه علمي در باب اين موضوع گرديد- نتيجه اي كه نه تنها ناشي از ارزش براهين تجربي وي بود، بلكه ناشي از اين امر نيز بود كه، در زماني كه وي آن براهين را اقامه مي كرد، باور سنتي تحت تأثير پيشرفت هاي انقلابي در علوم طبيعي آشكارا فعليت خود را از دست داده بود.

در ميان كساني كه پس از آن در بي اعتبار شدن خلق الساعه نقش داشتند، حشره شناس برجسته یان سوامردام (80-1637) قرار داشت. چندان طولي نكشيد كه تحقيقات وي در باب حشرات گياهي كه توسط مالپيگي و واليسنيري كامل شد، به رد تبيينهاي دگرزايانه از اين پارازيت هاي گياهي منتهي شد. به علاوه، توصيفات آناتوميكي دقيق وي روشن ساخت كه حتي «پست ترين» حشرات ساختارهايي نشان مي دهند كه آن چنان شگفت آور و پيچيده است كه احتمال مبدأ خودبه خودي را براي آنها نيز مانند سازمان يافته ترين جانوران از ميان مي برد. سوامردام، كه سخت تحت تأثير تعيين ساختاري دقيق تمام موجودات زنده قرار گرفته بود، امكان پس زايي را نيز مورد ترديد قرار داد. نظريه پيش تشكيلي وي، كه فرض مي كرد تمام حيات توليدمثل شده بايد از لحاظ ريخت شناسي در بذر والد «از پيش وجود داشته باشد»، با چنان موفقيتي... روبرو گرديد كه اين يا آن روايت آن در قرني كه در راه بود، بر انديشه زيست شناختي حاكم بود. تحت تأثير پيش تشكيل گرايي، و معيارهاي اكيد نظم مندي مكانيكي و ثباتي كه در كل نظريه توليد وارد مي كرد، اكنون به نظر اغلب زيست شناسان باور از رواج افتاده به خلق الساعگي زندگي در تناقض با قوانين عمومي طبيعت بود.

اما، هم زمان با اين تحولات، كه چشم انداز رانده شدن خلق الساعه را به برزخ افسانه هاي شبه علمي مي گشود، كشف جهان ارگانيسمهاي ميكروسكوپي توسط آنتوني ليوونهوك (1723-1632)، سرانجام اگر نه بلافاصله، مرحله كلاً جديدي را در بقاي اين نظريه آغاز كرد. بنيانگذار پيش زيست شناسي خود اكيداً با اين تصور مخالف بود كه «جانوران ريز» وي ممكن است از ماده در حال فسادي برخاسته باشند كه محيط زيست آنها را تشكيل مي دهد. ليوونهوك، با توجه به هم آوري و درهم آميزي پيش زيان- اما بدون تفسير درست پديده ها- تصور كرد كه فرزندان آنها لابد مانند گونه هاي قابل رويت تر، از تزويج حاصل مي شوند. با اين همه، ظهور انبوه ميكروارگانيسمها در محيط هاي آلي ابتدائا فاقد حيات، فقط در فواصل كوتاه، اين تصور را ايجاد مي كرد كه آنها از ناكجا بيرون جسته اند. از آنجا كه سرعت تكثير آنها بشدت از ريتم معمول توليدمثل متفاوت بود، فرض اين نكته پذيرفتني به نظر مي رسيد كه ممكن است علتي خارق العاده، مانند فرآيند تراجهش در خود ماده آلي، در كار باشد. اما، اگر پيشرفت هاي نخستين ميكروبيولوژي بدين ترتيب به شكل گيري مجدد دگرزايي در ميكروجهان كمك كرد، بايد تأكيد كرد كه ناتواني فني در تعيين انحاي توليدمثل پيش زيان در قرون هفدهم و هجدهم، به احياي اين انديشه در همان مبناي غيرانتقادي كه در گذشته پيش از ردي از آن برخوردار بود، نگرديد. با هدف علمي جديد تعميم همان يكنواختي اصول و عمليات كه فيزيك را مشخص ساخته بود به زيست شناسي، بيشتر فرض مي شد كه ميكروارگانيسمها بايد توليدمثل نوع خود را با فرآيندهايي مشابه با گونه هاي بزرگتر انجام دهند. در كل، محل ترديد به نظر مي رسيد كه صرف اختلاف اندازه بتواند مكانيسم ايجاد را تغيير دهد. به علاوه، جبري كه علوم مكانيستي در مفهوم طبيعت وارد ساخته بودند، خود مفهوم «خودانگيختگي» را ظاهرفريب ساخته بود. بايد به اين، رواج «الاهيات هاي» مختلف «طبيعت» را در نيمه نخست قرن هجدهم افزود كه نويسندگان آنها كه مي خواستند كيهان داراي نظم مكانيكي را با طرح هاي مشتي خدا برابر بيانگازند، به اين باور رسيدند كه هيچ چيز اين هماهنگي در آفرينش را به خوبي نگرش پيش تشكيل گرا به مبدأ تمام حيات بيان نمي كند. با توجه به اين الاهيات پردازي طبيعي در باب مسائل اساسي زيست شناسي، انديشه كهن خلق الساعه، براي نخستين بار، به نتايجي بدعت آميز رسيد و به داشتن استعداد طبيعت گرايانه و غيرمذهبي متهم شد- امري كه نقش خاص آن در دوران روشن گري تبيين خواهد شد. اما هرچند اكثريت عظيم دانشمندان تاحدود 1750- هم در زمينه علم و هم در زمينه دين- در رد دگرزايي به اندازه كافي محتاط بودند، اين مسئله كه «جانوران ريز» چگونه به وجود مي آيند، به معناي تجربي، كاملاً حل نشده باقي ماند.

هنگامي كه جان نيدهام در اكتشافات جديد ميكروسكوپي (1745) اعلام كرد كه مخلوقات ريز مارماهي مانند ممكن است از بذر كپك زده گندم كه در آب قرار داده شده، ايجاد گردند، زمينه مسئله از اين قرار بود. هرچند آنچه وي در اين موقعيت دريافته بود، فقط احياي نوعي كرم بود كه در ابتدا به صورت خشك و بي حركت در درون «گل» غلات معيني مي نشينند، اما يادداشت بعدي نيدهام «مشاهداتي در باب ايجاد، تركيب و تجزيه مواد جانوري وگياهي» از دگرزايي بر مبنايي آشكارا متفاوت و بر زمينه هايي دوربردتر دفاع كرد. ادعا شده بود كه ارگانيسمهاي ميكروسكوپيكي را مي توان به طور خودبه خودي از درهم آميز يهاي مختلفي كه با سس گوشت گوسفند، بذرهاي خيس خورده و مانند آنها تهيه شده، به دست آورد. نيدهام بر آن بود معتقد بود كه هر اقدامي را كه براي سترون سازي و جداسازي محيط كشت لازم بوده، انجام داده است. در واقع، روشهاي وي در جوشاندن و مهر كردن محتويات ظروف، بسياري چيزها از دست مي رفت. اما مشاهدات وي- هرچند آميخته به خطا بود- بر روي علوم زيست شناختي دوران وي از تأثير بسيار و از جهاتي مثبت داشت. بوفون كه در اين آزمايش ها همكاري كرده بود، نه فقط از تفسير جديد از خلق الساعه حمايت كرد، بلكه آن را به سنگ پايه نظريه خود در باب «ملكول هاي آلي» تبديل نمود كه اميد داشت به وسيله آن جاي پيش تشكيل گرايي بد هدايت شده را كه هنوز موارد بسيار زيادي از آن مبهم بود، به تبييني پس زايانه از توليدمثل بدهد. به علاوه، ديدگاه هاي نيدهام گرايشي را به سوي طبيعت گرايي در زيست شناسي رواج داد كه مانند ديگر وجوه فلسفه قرن هجدهم خود را در تضاد شديد با انحاء تفكري نشان مي داد كه با متافيزيك و الاهيات سنتي در ارتباط بود. شايد نظرگيرترين مثال اين امر را ديدرو داده باشد كه در رؤياي دالامبر (Reve de d'Alembert) از انديشه خلق الساعه به مثابه جزئي منطقاً ضروري در نظرات الحادي اين كتاب در باب منادي تكاملي اشكال حيات استفاده نموده است. خلق الساعه در روشنگري فرانسوي به موضوع دعوايي ايدئولوژيك ميان ماترياليست ها و ضدماترياليست ها تبديل گرديد كه در آن دين گراي طبيعيي مانند ولتر «مارماهي هاي ساخته شده از خمير» نيدهام را به سخره مي گرفت و زيست شناسان «متعارفي» مانند رومور، هالر و بونه بشدّت در برابر تمايل طبيعت گرايانه بوفون و برخي از پيروان وي مقاومت مي كردند.

در 1765، لازارو اسپالانزاني در مشاهدات ميكروسكوپي درباره سيستم ايجاد نيدهام و بوفون، دگرزايي خيسه ها را رد كرد. وي با كنترل دقيقتر آزمايشهاي پيشينيان خود، دريافت كه هرگاه فلاسكي حاوي آميزه آلي و هوا كاملاً بسته و سراسر آن حرارت داده شود، هيچ ارگانيمسي توليد نمي كند. وي استدلال كرد كه آميزه هاي نيدهام به جاي اينكه حاصل خلق الساعه باشند، نتيجه سترون سازي ناقص هستند. اما، هرچند استنتاج اسپالانتزي روي هم رفته معتبر بود، اقناع منتقدان وي، با توجه به محدوديت هاي تكنيك آزمايش در آن زمان، ناممكن بود. اين منتقدات ايراد مي گرفتند كه آزمايش هاي وي قطعي نيست، زيرا حرارت دهي زياد ظرف محتوي خيسه، محتوي هوا و ماده آلي آن را از لحاظ شيميايي ناقص ساخته و موجب گرديده كه براي ايجاد و حفظ حيات نامناسب باشند.

به دليل اين بن بست، تا حدود 1860، كه پاستور به دليل علاقه خود به بيوشيمي تخمير كه نمي توان آن را بدون آنكه در ابتدا فهمي از مبدأ و نقش انواع ميكروارگانيسم ها در مايعات در حال تخمير به درستي بررسي كرد به سراغ اين مسئله آمد، زيست شناسان در مورد خلق الساعه ريز جانوران بلاتكليف ماندند. پاستور نوع آزمايشي را كه قبلاً، هرچند به طور غيرقطع توسط شرودر و داچ انجام مي شد، تكميل كرد و بدين ترتيب نتيجه گرفت كه محيط كشت سترون به طور نامتناهي عاري از حيات ميكروسكوپي باقي مي ماند، به شرط آنكه از هوايي «كه از لحاظ شيميايي تغيير نيافته» و با آن در تماس قرار مي گيرند، تمام ذرات خارجي به دقت بيرون آورده شده باشد. از اين حقايق نتيجه گرفت كه ميكروارگانيسمهايي كه پس از مدتي در خيسه سترون پديدار مي شوند و با تكثير خود موجب مي گردند كه خيسه تخمير شود يا بگندد، نه از نيرويي حيات بخش در ماده در حال فساد، بلكه از آلودگي با «جرم هايي» كه عموماً در اتمسفر شناورند. نظريه كيهان زامي با آزمايش هاي ابتكاري كه جان تيندال براي اثبات اين امر انجام داد كه خيسه هاي باز ماده آلي سترون، اگر با هواي از لحاظ اپتيكي خالص احاطه شده باشند، نمي توانندباكتري توليد كنند، بيشتر تأييد گرديد. با اين همه در نزاع مشهور ميان پاستور و اف.ا. پوشه، پوشه سخن خود را بر دو كتاب قطور به نام هاي دگرزايي يا رساله در باب دگرزايي(5) (1859) و آزمايش هاي جديدي در باب خلق الساعه و مقاومت حياتي(6) (1863) مبتني ساخت كه آزمايش زيادي را شرح مي دادند كه نتيجه آنها مخالف نتيجه اي بود كه پاستور به دست آورده بود. اين حقيقت كه پوشه و همكاران وي، اساساً در انجام همان آزمايش هاي پاستور به طور سازگار و در جايي كه منتقدان آنها هيچ چيز نمي يافتند، شاهد رشد باكتريايي بودند، احتمالاً به جاي اينكه به علت فقدان مهارت آزمايشگاهي باشد، حاصل ترجيح محيط هاي كشتي بود (مانند خيسه يونجه كه در آن اسپور باسيل يونجه مي تواند در برابر عمل بلندمدت جوشيدن آب مقاومت نمايد) كه نمي شد با روشهاي مورداستفاده در آن زمان، آنها را به طور كامل سترون ساخت. نزاع پاستور- پوشه در دهه 1860 بازتاب هاي ايدئولوژيكي نيز داشت كه قرن هجدهم را به ياد مي آورد. اما اگر ماترياليست ها و ضد روحانيون مايل بودند كه يك بار ديگر خلق الساعه را تأييد نمايند، در حالي كه حزب ديني (كه خود پاستور نيز در آن بود) به مخالفت با آن ادامه مي داد، اين وجه كاملاً ثانويه موضوعي باقي ماند كه سرانجام براساس ملاحظات اكيداً عملي حل شد. اخراج دگرزايي از ميكروبيولوژي و شناخت حاصله كه ميكروارگانيسمها نيز مانند تمام اشكال قابل رؤيت تر حيات، فقط به وسيله نوع خود توليدمثل مي شوند، تأسيس باكتري شناسي را به مثابه علمي دقيق و كاربردهاي انقلابي آن را در ايمني شناسي و در درمان بيماريهاي عفوني، ممكن ساخت. از آن پس، هرگاه كه دعاوي تجربي جديدي مانند ادعاهاي اچ.سي.باستين در دهه 1870، برخلاف قانون زيست زايي مطرح گرديده، هميشه اين امكان وجود داشته است كه با اصلاح روش هاي كلاسيك پاستور نشان داده شود كه خلق الساعه در واقع روي نمي دهد.

هرچند پاستور و پيروان وي سرانجام دگرزايي را رد كردند، اين وضعيت روايت ديگر خلق الساعه- را كه با ديرينه زايي يا نخستين مبادي حيات بر روي سياره ما در ارتباط است- بيان نمي كند. اراسموس داروين در معبد طبيعت(7) (1802) تصميم گرفته بود كه انديشه هاي خود را در باب اين موضوع به نظم بكشد: «... بدون والدي، با زايشتي خودبه خودي/ نخستين جوانه هاي خاك جاندار بر مي خيزد/ از شكم طبيعت، گياه يا حشره شناور مي گردد/ و جوانه ها يا نفس ها، با اندام هايي كهين». به دنبال اراسموس داروين، لامارك در فلسفه جانورشناختي(8) (1809) پيوندي ميان نظريه خاص تكامل و اين مفهوم ايجاد كرد كه نيروهاي فيزيكي- شيمياي حتي هنوز هم به خلق خودبه خودي ارگانيسمهاي اوليه اي مانند خيسه ها و جلبك ها ادامه مي دهند. لامارك ادعا كرد كه، هرچند در حال حاضر آن اشكال حيات كه بالاتر از ابتدايي ترين مرتبه قرار مي گيرند خود را به طور جنسي تكثير مي نمايند، تمام آنها در اصل مدت ها پيش از نوع نمون(9) هاي بسيطي پديد آمده اند كه طبيعت، مانند هميشه، قادر است «مستقيماً» به صحنه بياورد. لورنز اوكن (1851-1779)، به شيوه اي مشابه و در عين حال يادآور نظر يونانيان باستان دربارة بنياد جهان نيز بود، فرضيه Urschleim، يا ماده آلي اوليه را مطرح ساخت كه تكامل تمام گونه ها از آن و احتمالاً در دريا آغاز گرديده و به گفته وي حتي هم اكنون هم موجب ظهور مخلوقات ساده اي مانند پيش زياد مي گردد. بدين ترتيب، در نيمه نخست قرن نوزدهم، مانند قرن پيش، باور به خلق الساعه موجب ترویج مفهومي تكاملي از طبيعت گرديد.

در اين وجه از مسئله، مخالفت پاستور با دگرزايي روي هم رفته قطعي نبود و تاحدي در سطحي نظري تر به واسطه موفقيت داروينيسم پس از 1859، موازنه مي گرديد. پذيرش عمومي تكامل آلي برمبناي زمينه هاي علمي مؤكد اين فرض را تقويت مي كرد كه نخستين گام در عروج حيات، به محض فراهم شدن شرايط زمين شناختي لابد تشكيل نوعي پروتوپلاسم اوليه از علل اساساً فيزيكي- شيميايي بوده است عللي كه به علاوه ممكن است به طرزي پذيرفتني هنوز هم هرچند به شكلي بسيار تضعيف شده در وضعيت فعلي كره زمين، فعال باشند. هنگامي كه در سال 1867، بررسي كف اقيانوسي اطلس Bathybius اسرارآميزي را عيان ساخت، يعني ماده ژلاتيني بي شكل را كه تصور مي شد نمونه اي از پروتوپلاسم بنيادي باشد كه آزادانه زندگي مي كند، اين تأملات موردحمايت احساسي قرار گرفت. هرچند روشن شد كه اين ادعا و ادعاهاي بعدي خطاست و به رغم اين حقيقت كه مدت ها قبل از آنكه معلوم گردد پروتوپلاسم به هيچ روي جرم همگن پايداري نيست، بلكه حتي در ساده ترين سلولها، جرم ديناميك بسيار سامان يافته اي است، تكامل گرايان نمي توانستند كاري به جز ادامه اين تصور انجام دهند كه نوعي از هستي حياتي اوليه، هرچند ديگر وجود ندارد، در گذشته هاي دور قبل از آنكه به ساختارهاي پيچيده اي كه اكنون در همه جا بر روي زمين يافته مي شود، تكامل پيدا كند، به طور شيميايي تشكيل شده است. از جمله كساني كه به اين يا آن نحو، اين نگرش ديرينه زايي را تأييد مي كردند، هاكسلي، پفولگر، لو دانتك، ورورن، لدوك و مانند آنها بودند. به علاوه، انديشه خلق الساعه، در اين شكل، به طور منطقي در تمايلات فكري يگانه پرستي يا ماترياليستي جذب گرديد. براي مثال، لودويگ بوختر، در چاپ هاي بعدي اثر خود را بعنوان قدرت و ماده (Kraft und Stoff) (1855) خودزايي حيات را مدركي دال بر اينكه انرژيهاي ذاتي ماده به تنهايي همه چيز را به وجود آورده اند، خاطرنشان كرد. به ويژه ارنست هاكل، به مفهوم دگرزايي اوليه درتلفيقي كه ميان داروينيسم و طبيعت گرايي به عمل آورد، اهميتي اساسي داد. وي، با فرض وحدتي بنيادين ميان عرصه هاي ماده جاندار و بي جان، تشكيل مونرا (monera) يعني آنچه را تصور مي كرد از لحاظ نظري ابتدايي ترين ارگانيسم فردي باشد، به برخي تركيبات پروتوپلاسمي نسبت مي داد كه به نظرش هنوز هم در طبيعت از واكنش هاي شيميايي خودبه خودي پديد مي آيند.

وضعيت انديشه خلق الساعه در قرن حاضر تغييري اساسي نكرده است. درست است كه اين انديشه در دهه هاي 1920 و 1930، در نتيجه برخي ابعاد شگفت آور رفتار ويروس ها، يك بار ديگر مورد بحث قرار گرفت؛ اما مطالعات بعدي موضوع روشن ساخت كه، هرچند ويروس ها با فرآيندي كه به طرزي منحصربه فرد طفيلي گونه است در سلولهاي ميزبان تكثير مي شوند، براي ايجاد ويروس هاي جديد، يك ويروس از پيش موجود لازم است. دوران ما شاهد تبيين هايي مختلف بوده كه در مورد نحوه پيدايش نخست حيات بر روي زمين مطرح گرديده، از جمله پيدايش اتفاقي آن در نتيجه بسپارش امينواسيدها در تركيبات پروتئيني زيستزا. اما، به دلايل آشكار، اين حدس ها قابل اثبات نبوده اند. هنوز حيات به طور شيميايي در آزمايشگاه سنتز نشده است، به رغم نظرياتي در مورداينكه چگونه ممكن است در آغاز به وسيله عوامل طبيعي سنتز شده باشد. زيست زايي- يا اين قاعده كه حيات جديد به وسيله والدي از پيش موجود توليد شود- دست كم در سياره ما، بدون استثنا معتبر مانده است. اما، تصور اينكه چگونه ممكن است هميشه چنين بوده باشد، دشوار است. بدين ترتيب، انديشه خلق الساعه، در اين اصل كه وجوه نوع نمون هاي انتقالي حيات زماني به صورت دگرزايانه شايد در دوران زمين شناختي متفاوتي و در بيش از يك نقطه پديدار گشته اند و در دوره اي زماني بلندي كه براي تكوين مكانيسمهاي ژنتيكي خود توليدگر لازم بوده شكوفا شده اند، به مثابه جزئي گريزناپذير از تكامل آلي دوام آورد. در آن سوي چنين فرضيه اي، خلق الساعه به مثابه امكان نظري محض باقي مي ماند. مثلاً، هيچ دليلي قطعي وجود ندارد كه خلق الساعه هنوز هم، يا در مرحله بدوي خود يا در مرحله اي پيشرفته، در جايي در روي زمين در جريان نباشد. اين را كه چنين فرآيندي هنوز در جايي مشاهده نشده است، مي توان به نادر بودن شديد آن، يا به اندام فوري محصولات آن توسط موجودات زنده ديگر نسبت داد. نه نازيست زايي و نه دگرزايي را مي توان به طريق پيش بيني نسبت به هستي هاي بشدت ويروس مانند يا هنوز كاملاً ناشناخته اي كه مرتبه اي غيرقابل رؤيت را از حيات را ميان جهان هاي غيرآلي و آلي اشغال مي كنند، كنار گذاشت. در اين معناي خاص، انديشه خلق الساعه، امروز عمدتاً به مثابه وسوسه اي براي گسترش يا استعلاي مرزهاي زيست شناسي زنده مانده است.

 

پی نوشت:

1. abiogenesis

2. heterogenesis

3. De generatione animalium

4. Natural History

5. Heterogenie, ou Tratie de la generation Spontanee

6. Nouvelles experiences sur la generation spontanee et la resistance vitale

7. Eraslus Darwin, Temple of Nature.

8. Lamarck, Philosophie Zoologigue.

9. Prototype